السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
177
جواهر البلاغة ( فارسى )
استعارهء مصرّحه به لحاظ جامع دوگونه است : 1 - عاميّة و هى القريبة المبتذلة التى لاكتها الالسن فلا تحتاج الى بحث و يكون
--> - زيادى بيش از حدّ است استعاره آورده شده و از آن « طغى » به معنى زياد گشت زيادى بيش از اندازه به شيوهء استعارهء تصريحيهء تبعيه مشتق شده است . يادآورى : استعارهء مكنيه نيز به اصليه ، تبعيّه ، مرشحه ، مجرده و مطلقه تقسيم مىشود ؛ همانگونه كه تصريحيه به اينها تقسيم مىگردد . پس مكنيهء اصليه آن است كه اسم غير مشتق باشد مانند واژهء « سبع » در مثال پيشين . و تبعيه آن است كه مستعار در آن اسم مشتق باشد ، و در فعل و در حرف نمىباشد . و مثال استعارهء بالكنايه در اسم مشتق اين است : « يعجبنى اراقة الضارب دم الظالم » ريختن زننده ، خون ستمگر را به شگفتيم وامىدارد . و اين استعاره به شيوهء استعارهء مكنيهء تبعيه است . بنابراين استعارهء تخييليه پيش جمهور ، نفس اثبات لازم [ براى مشبّه ] است و آن لازم در معناى حقيقى خويش به كار رفته است و از قلمرو مجاز عقلى است و فقط به اين جهت استعاره ناميده مىشود كه آن اثبات ، از مشبّهبه براى مشبّه عاريه گرفته شده است . و تخييليه ناميده شده است براى اينكه اثبات آن لازم براى مشبّه اتحاد آن را با مشبّهبه به خيال مىآورد . پس اينكه مىگوييم : « اظفار المنية نشبت بفلان » چنگهاى مرگ به فلانى درآويخت ، لفظ « اظفار » در اين تركيب در معناى حقيقى خود به كار رفته است ، و تنها مجازگويى در اثبات آن لفظ براى « منيّة » است ؛ يعنى آن اثبات ، اثبات چيزى براى غيرماهوله است . پس پيش جمهور ، تخييليه از مكنيه جدا نمىشود چون تخييليه قرينهء آن است . و استعارهء مكنيهء مرشحه استعارهاى است كه تنها با چيزى كه متناسب با مشبّهبه است همراه باشد . مانند : « نطق لسان الحال بكذا » زبان حال چنين سخن گفت : « حال » به « انسان » تشبيه شده است . و لفظ مشبّهبه براى مشبّه استعاره آورده شده است و مشبّهبه حذف گرديده و با چيزى از لوازمش يعنى « لسان » به آن اشاره شده است . و اثبات « لسان » براى حال ، تخييل و قرينه است و « نطق » ترشيح است ، چون تنها با مشبّهبه تناسب دارد . و در ترشيح ، استعاره مكنيه ، اختلاف وجود دارد و اين اختلاف در كتابهاى طولانى بهطور گسترده بيان شده است . و مكنيهء مجرده استعارهاى است كه تنها با چيزى متناسب با مشبّه همراه باشد . مثل : « نطقت الحال الواضحة بكذا » حال آشكار چنين گفت . پس « وضوح » [ الواضحة ] تجريد است چون تنها با انسان كه مشبّه است تناسب دارد . و مكنيهء مطلقه استعارهاى است كه با چيزى متناسب با مشبّه يا مشبّهبه همراه نباشد و يا با آنچه با هردو تناسب دارد همراه باشد . مانند : « نطقت الحال بكذا » و « نطق لسان الحال الواضحة بكذا » در مثال نخست حال به انسان تشبيه شده است و اسم آن برايش استعاره آورده شده است و محذوف گشته آنگاه با چيزى از لوازم آن يعنى « نطق » به آن مشبّهبه اشاره رفته است ؛ و اثبات نطق براى حال ، تخييل است و اين استعاره مجرده است زيرا با چيزى كه متناسب با مشبّهبه باشد همراه نشده است . در مثال دوم حال به انسان تشبيه شده است و اسم آن برايش استعاره آورده شده و حذف گرديده و با « لسان » كه يكى از لوازم آن است بدان اشاره شده و اثبات « لسان » براى حال ، تخييل و قرينه است . و « نطق » ترشيح است چون با مشبّهبه تناسب دارد ، و « الواضحة » تجريد است زيرا با مشبّه سازگار است ، و چون اين دو باهم تعارض مىكنند ساقط مىشوند . مكنيه نيز به « عناديه » تقسيم مىگردد ، مانند : « أنشبت المنية اظفارها بفلان » براى اينكه اجتماع دو طرف آن يعنى « منية » و « سبع » در يك چيز ممكن نيست . و به « وفاقيه » هم تقسيم مىشود ، مثل : « نطقت الحال بكذا » زيرا اجتماع دو طرف آن يعنى « حال » و « انسان » در يك چيز ممكن است .